فروغ

بحثی در باره حسآمیزی در شعر

غار كبود میدود

دست به گوش و فشرده پلك و خمیده

یكسره جیغی بنفش

می كشد

اینکه گفته شود زبان شعر یا منطق گفتار غالباً سر ناسازگاری دارد، از فرط بدیهی بودن مایه ی شرمساری نگارنده خواهد بود: اما چاره نیست. شعر که با عواملی چون: موسیقی و صور خیال و ساختار نحوی خاص خود، از مرز زبان عادی در می گذرد و فراتر می رود، از دیرباز جواز تخطی از «قواعدگزینشی» زبان را در دست داشته است. قواعد گزینشی ناظر بر این ویژگی زبان است که بعضی عناصر قاموسی با بعضی دیگر – براساس منطق خاصی قابلیت هم نشینی دارند. به عنوان مثال در مورد واژه ی «کتاب» می توان جمله هایی از این دست ساخت: آن کتاب جالب را خواندم، یک کتاب قطور خریدم، این کتاب خواندنی را مطالعه کردم، یک کتاب خطی را از قفسه برداشتم. در جملات بالا، صفت های: جالب، قطور، خواندنی و خطی و همچنین فعل های: خواندم، خریدم، مطالعه کردم و برداشتم، با واژه ی «کتاب» ارتباطی منطقی می یابند. یعنی در این جمله ها قاعده گزینشی زبان رعایت شده است. حال اگر کسی بگوید: آن کتاب شیرین را یک شبه بلعیدم. شیرین را که چشیدنی است و «بلعیدن» را که فعل مناسب خوردنی ها است. برای یک مقوله ی خواندنی یا خریدنی یا برداشتنی یا پاره کردنی یا نوشتنی به کار برده است. اما مفهوم جمله، چیزی شبیه به این است: «آن کتاب آن قدر جالب بود که یک شبه خواندمش

ما از دیرباز، صفت شیرین را برای واژگانی چون: زندگی، داستان، لبخند و.. به کار برده ایم. مولوی این صفت را برای واژگان عقیده و وفا که اسامی معنی و منطقاً فاقد مزه هستند، برگزیده است:

 

ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین          

که طبع سرکه فروش است و غوره افشاری

 

ای گل ز اصل شکری، تو با شکر لایق تری         

شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرین تر وفا

اما گاه تخطی از قواعد گزینشی، منطق زبان را بیش از اینها درهم می ریزد، و آن هنگامی است که شاعر، «قالب» این قواعد را برای بیان اندیشه ها و احساسات خود تنگ می بیند. مولوی می گوید:

  1. بدیدم عشق را در برج نوری.
  2. یا، من نور خودم که قوت جان است.
  3. یا، زهی سلام که دارد ز نور دمب دراز.

نه عشق، دیدنی است و نه نور خوردنی ،سلام نیز دم ندارد که از جنس نور باشد یا چیز دیگر !.

 حال این سوال پیش می آید که آیا عدول از رعایت قواعد گزینشی زبان، در شعر، حد و مرزی دارد؟ پاسخ به این سئوال مشکل است و آغاز گرفتاری های «جیغ بنفشانه» نیز از همین جا است. شاید بتوان چنین حد و مرزی را به تقریب، در اصول پنجگانه زیر خلاصه نمود:

  1. 1- رعایت مبانی زیبایی شناختی
  2. 2- توجه به پسند زمان
  3. 3- رعایت حد اعتدال
  4. 4- احاطه ی شاعر بر زبان، و شناخت وی از بار عاطفی و معانی آشکار و پنهان واژگان
  5. 5- قابل درک بودن مفهوم.

اما مبانی جمال شناسی را که با «پسند زمان» در ارتباط هستند چگونه تعیین می کنیم؟و پسند زمان را هم چگونه از مدها و هوسهای هنری تمیز می دهیم؟ چه چیز حد اعتدال را برای ما تعیین می کند؟ بار عاطفی پنهان واژگان به چه عواملی وابسته است؟ و برای اینکه سخنی مفهوم باشد، چه معیارها و ضوابطی را باید برای مخاطب در نظر گرفت؟

هر یک از عوامل مذکور، جداگانه قابل بررسی اند: اما گفتنی است که هنرمند، حتی با رعایت هنجارهای آن اصول پنجگانهکه هر یک از دید هر کس هنجار خاص خود را دارد – هنگام ابداع ترکیبهای نو، مفاهیمی جدید را جانشین مفاهیم دیگری می کند که قبلاً در اثر تکرار، در اذهان عادی شده اند. این عمل در زبان گفتار هم بسیار رایج است. ولی ما به علت تکرار بسیار با آنها مأنوس شده ایم.

اگر زندگی را گاه «شیرین» و گاه «تلخ» می نامیم. مسلماً بدین مفهوم نیست که پذیرفته ایم زندگی در آن لحظات پرزهای چشانی ما را تحریک کرده است!؛ بلکه عوالمی در دل و ذهن و جان ما مطبوع یا نامطبوع، پدید آورده که با شیرینی و تلخی مناسبت دارند.

سعدی می گوید:

به است آن یازنخ یا سیب سیمین 

 لب است آن یا شکر یا جان شیرین

مولوی نیز بیتی بدین مضمون دارد:

تلخ مکن امید من ای شکر سپید من 

 تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من

«جان» و «امید» فی نفسه فاقد طعم هستند که شیرین یا تلخ باشند؛ اما ذهن ما از دیرباز با همنیشینی صفت «شیرین» و موصوف های: جان، سخن، حرف، پیغام، زندگی و حکایت، آشنا است.

هنرمند، ما را با خودمان مأنوس می کند. او به لحاظ حساسیت بیش از حد ذهنی و عاطفی اش، چیزهایی را می بوید و می بیند و می شنود و لمس می کند که از دسترس حواس افراد عادی به دور است.

بخت را گاه سپید، گاه سیاه و به ندرت سبز می بینیم. شهادت را سرخ و مرگ راگاه سرخ و گاه سیاه می نامیم. لیکن این نه بدان معنا است که آن واژگان منطقا دارای خاصیت رنگ پذیری هستند. البته در بعضی از این ترکیبها نظیر «مرگ سرخ» که کنایه از شهادت است، دلالتی مبنی بر ارتباط رنگ خون و سرنوشت شهید، در ذهن ما، بین موصوف مرگ وصفت سرخ، پلی می زند و هادی ذهن می شود به مدلول شهادت؛ وگرنه مرگ فی نفسه فاقد رنگ است، چه سرخ و چه سیاه.

اما ذهن هنرمند حساس تر از آن است که خود را به این چارچوبها مقید و بدین دلالت بسنده کند. هنرمند در پی آفریدن دنیا های تو و معناهای جدید است. او رازهای سربسته ی جهان بیرون و دنیای درون آدمی را می گشاید. این رازها با آنکه سال ها در درون ما و با ما زیسته اند، گاه برایمان غریب و نامأنوسند. هنرمند، ما را با خودمان مأنوس می کند. او به لحاظ حساسیت بیش از حد ذهنی و عاطفی اش، چیزهایی را می بوید و می بیند و می شنود و لمس می کند که از دسترس حواس افراد عادی به دور است.

 حافظ برای بسیاری از حالات نفسانی و اسامی معنی که قاعدتا و با تعاریف از سر باز کردنی مثل آب، بی رنگ و بو هستند، بو قائل شده است. بوهای شامه نواز و دل آزار:

بوی عشق، بوی بهبود، بوی زهد، بوی ریا. این مثل معروف را همه شنیده ایم که می گویند: «فلانی حرف هایش بوی قال الغزالی می دهد». آیا جمله ی عربی قال الغزالی بو دارد؟

سپهری می گوید:

«کودکی را دیدم ماه را بو می کرد». از نظر او شمعدانی ها ما، را می شنوند! همو، ترکیب های «بوی هجرت» و «بوی تشکیل ادراک» را به کار برده است. اگر ترکیب دوم غریب به نظر می رسد، علت را باید در ارتباط با یکی از عوامل پنجگانه که مذکور افتاد، جستجو کرد.

بحث بر سر حساسیت ذهن و حواس و عواطف هنرمند بود. سپهری «اضطراب باغ را در سایه ی میوه ها می بیند» و «موسیقی اختران را از درون سفالیته ها می شنود» و «میوه های فروزان الهام را در سینی فقر نظاره می کند

ابتهاج «صدای چکیدن شبنم را از گل سیب می شنوداما نه اضطراب باغ، دیدنی است و نه اختران موسیقی دارند تا شنیدنی باشد. چکیدن شبنم از گل سیب، البته با معیارهای علمی صدایی دارد: اما شدت آن زیر آستانه ی حس شنوایی آدمی است. پس شاعر «با زورق اشراق در آبهای هدایت روانه می گردد». این زورق گاه چون کشتی بی لنگر کژ و مژ هم می شود هم از این روست که از دید مولوی سلام کبریائی چون ستاره ای دنباله دار، دمی از نور دراز پیدا می کند؛ پس عجبی نیست که جیغ نیز به رنگ بنفش درآید. ولی ما نه این رنگ بنفش را می بینیم و به آن دم دراز را.

زورق اشراق هنرمند را می برد و در هزار توی پر رمز و راز دنیاهای ناشناخته ای که در آن چیزهای بی طعم و بو را می توان چشید و بویید، می گرداند. در این هنگام حس های آدمی با هم در می آمیزند و جایشان را عوض می کنند. این مقوله موضوع بحثی است در روانشناسی به نام «تداخل حواس». که در بخش اول کتاب «موسیقی شعر» [نوشته دکتر شفیعی کدکنی] تحت عنوان «حسامیزی»  از بعضی ابعاد مورد بررسی واقع شده است. تداخل حواس، در شکل حاد خود در بعضی بیماران روانی، به طور تجربی گزارش شده. در این حال بیمار، دیدنی ها را می بوید و بوییدنی ها را می شنود و شنیدنی ها را می بیند و مگر نه اینکه هنر نیز غالباً ریشه ای در جنون دارد؟ جنون ابداع و خلاقیت، جنون سفر به زوایای ناشناخته ی روان آدمی.

تداخل حواس، در شکل حاد خود در بعضی بیماران روانی، به طور تجربی گزارش شده. در این حال بیمار، دیدنی ها را می بوید و بوییدنی ها را می شنود و شنیدنی ها را می بیند و مگر نه اینکه هنر نیز غالباً ریشه ای در جنون دارد؟ جنون ابداع و خلاقیت، جنون سفر به زوایای ناشناخته ی روان آدمی.

خونی می جوشد و مولوی بر آن از شعر رنگی می زند: «خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم». یا؛ «من نور خورم که قوت جان است». حال آنکه نه شعر رنگ دارد و نه نور خوردنی است. سپهری نیز در «حجم سبز» یک بار نور خورده است!

خوشبختانه مسأله ی رنگ، ملموس تر از بو و طعم است؛ چون از مقوله ی دیدنی هاست و مبنای آفرینش هنری هم دو حس بینایی و شنوایی است. اصطلاح «رنگ آمیزی» در موسیقی نیز مبنای تجربی و علمی دارد. بعضی از موزیسین ها، صدای فلوت را آبی، و «هوبوآ» (Hautbois) را سبز، و کرانگله (Coranglais) را مثل بنفش غم انگیز و سیم چهارم ویلن را قرمز خرمایی دانسته اند. صدای طبل بزرگ را سیاه، و ضرب ریز را روی طبل کوچک، خاکستری نام نهاده اند؛ و صدای پیانو را سپید و سیاه. مثل نقاشی  سیاه قلم!

حتی امروزه با کامپیوتر برای قطعات موسیقی رنگ تعیین می کنند. معروف است که در یک آزمایش روانشناسی از کور مادرزادی خواستند تا از طریق حواس دیگر، برداشت خود را از رنگ قرمز بیان کند. وی پاسخ داد: رنگ قرمز شبیه صدای شیپور است! نگارنده، خود در یکی از شهرستانهای غربی، زن قالیباف نابینایی را دیده است که از طریق حس لامسه رنگ ها را تشخیص می داد. حتی درجات سیر و روشن از یک رنگ واحد را! پس عجب نیست اگر شاعری احساس کند که «خواب خدا سبز است» و «عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است».

بدیهی است که نگارنده هرگز قصد ندارد هر گونه «شلختگی زبانی» و «اطوار شبه هنری» را با مارک «تعابیر نو جدید» قابل عرضه انگارد؛ اما این هم بدیهی تر است که مفاهیم آشنا و مأنوس، در ذهن ما، با تعابیر نو تقابل می یابند. چرا که امور آشنا مطبوع طبع ما هستند.

روزی که برف سرخ ببارد از آسمان          بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

 (صائب)

ر ما باور داريم که بخت يا سپيد است يا سياه، خواري زرد است. آبرو سرخ است. غم خاکستري  است؛ و عشق آبي و شهادت سرخ. براي هر يک از اين موارد دهها و صدها شاهد در ادب عاميانه و رسمي ما وجود دارد. اما اينکه «جيغ بنفش» هنوز غرابتش را از دست نداده، آيا [احتمالاً] بدين سبب نيست که طبيعت پيرامون آدمي در به نمايش گذاردند رنگ هاي سبز و سرخ و زرد و نيلي و سپيد و سياه سخاوتمندتر است؟

طبيعت در بهاران سبز است. در خزان زرد و سرخ و نارنجي، انواع گلهاي سرخ و ارغواني در طبيعت بسيارند. شفق غروب هنگام، به تمام روزهاي رو به پايان ما ترجيعي سرخ مي بخشد. چشمان ما سفيدي را در برف زمستان و شکوفه هاي بهاري بسيار تجربه مي کنند. ظلمت و سياهي شب را نيز. دريا و آسمان گاه آبي و خاکستري اند، به علاوه غالباً دو رنگ سبز و آبي، در ادبيات براي دريا و آسمان خلق شده اند.

اين رنگ هاي زرد و سرخ و آبي و سياه در ذهن ما جايي ويژه دارند. بعضي شان ما را شاد و بعضي ديگر اندوهگينمان مي کنند. انسان از ديرباز حالات روحي خود را با اين رنگ هاي آشنا بيان کرده و بار عاطفي ويژه اي بر دوش آن ها نهاده است؛ يا بهتر است گفته شود بار عاطفي يي را که بر دوش آن رنگها بوده، شناخته است:

  1. زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد.
  2. فلاني رو سپيد از آب در آمد.
  3. با سيلي صورت خود را سرخ مي کند.
  4. سرت سبز و دلت خوش باد.
  5. الهي  زرد رويي نکشي.
  6. زمستان مي رود و رو سياهي به زغال مي ماند.

در ضرب المثل اخير، سياهي صفت زغال است؛ اما در اينجا رنگ سياه براي نشان دادن حالت نفساني و شرمندگي به کار رفته که خودش منطقاً فاقد رنگ است. در قديم معمول بوده هنگام خواندن خطبه ي عقد، دختري دم بخت، سوزني را همراه با نخ ابريشمي سفيدي آهسته بر تور سر عروس فرو مي کرده و سه بار مي گفته: «سپيد بخت» پس خوشبختي سپيد است و بدبختي سياه، مگر نه اينکه از دير باز «گليم بخت بد اقبالان را سياه بافته اند»!

بخت خوب، گاه سبز هم هست:

در دل ما بخت «سبز» بار ندارد         

دانه ي ما رنگ نو بهار ندارد

صائب نيز بيتي دارد بدين مضمون:

چرا نباشد منقار طوطيان رنگين         

که حرف «سبز» کند چهره ي سخندان سرخ

منظور از «حرف سبز» سخن فصيح است؛ يعني شاعر فصاحت را به رنگ سبز ديده است! سرخ رويي نيز غالباً کنايه از آبرو است. مجدالدين بغدادي، عارف قرن ششم هجري، در يک رباعي، حفظ آبرو و کسب موفقيت را اينگونه بيان مي کند:

در بحر غم تو غوطه خواهم خوردن         

يا غرقه شدن يا گهري آوردن

قصد تو مخاطره ست خواهم کردن         

 تا «سرخ» کنم روي بدان با گردن

مولوي مي گويد:

در تنور بلا و فتنه ي خويش         

پخته و «سرخ» رو چو نانم کرد

سعدي رنگهاي سبز و سپيد را اين چنين در بيتي به کار برده است:

برومند دارش نهال اميد         

سرش «سبز» و رويش به رحمت «سپيد»

خواري نيز غالباً با رنگ زرد بيان شده است. ابيات زير به ترتيب از سيف فرغاني و فرخي يزدي است:

از خاک چو لاله سرخ رويد         

آن روي که «زرد» عشق باشد

نا نخوانندت به خوان، هر جا مشو بي وعده، سبز         

 تا نبيني رنگ «زردي» چون گل خود رو مباش

عماره ي مروزي، شاعر قرن پنجم هجري، در مرگ ابوابراهيم المنتصر، آخرين شاهزاده ي ساماني که به تحريک محمود غزنوي کشته شد، مرثيه اي سروده که بيتي از آن چنين است:

از خون او چو روي زمين لعل فام شد         

 روي وفا «سيه» شد و چشم اميد «زرد»

آقاي محمدعلي اسلامي، نويسنده ي معاصر در مقاله اي تحت عنوان «نسل ملول» آدم هاي بي هدف، ميان تهي و موريانه زده را چنين توصيف مي کند:

«... در چشم غالب آنها «زردي» ملال و غربت زدگي و بي ثمري را مي بينيم

آيا آدمهاي ملول و غربتي و سترون يرقاني اند؟ پس چه تصاويري در ذهن نويسنده بوده که نه رنگ زردي را در چشم آن نسل ملول ديده است؟

مولوي غم را به رنگ سياه مي بيند:

به «سياهي» غم ارشاد شوم معذورم         

که پيرده ست از آن زلف سيه يک سرمو

مردمان از زمانهاي پيشين براي وضعيت اجتماعي ناشي از سلطه ي حاکمان ستمگر، عنوان «روزهاي سياه» را برگزيده اند. حال آنکه آن روزگاران به لحاظ ويژگيهاي جوي و طبيعي، ممکن است بسيار هم آفتابي و درخشان بوده باشند! البته در اين مورد نيز دلالتي موجود است که در باور ايرانيان، قدمتي ديرينه دارد.

علت را بايد در «اهريمني بودن» چنين دوره هاي تاريخي جستجو کرد؛ چرا که اهريمن همواره با سياهي و پلشتي مناسبت و ملازمت داشته، از همين رو ترکيب «روزهاي سياه» به راحتي قبول عام يافته است.

جمله معروفي است از «آلنده» هنگامي که پس از اطلاع از وقوع کودتا، از راديو سانتياگو خطاب به ملت شيلي پيامي مي فرستد: دشمن به زودي بر اين لحظات «تلخ» و «خاکستري» چيره خواهد شد.

«آرتور کويستلر» نويسنده که در جنگ هاي داخلي اسپانيا شرکت کرده و مدتي نيز در زندان بوده است، در کتاب «گفتگو با مرگ» که کندوکاوي است در درون خويش و محاکاتي خاص، در تنهايي سلولش با خود چنين زمزمه مي کند: تنهايي تارهاي «خاکستري اش» را بر ذهنم تنيده است.

آري، شکست و تنهايي، «تلخ» و «خاکستري» اند! باز گرديم بر سر نوع برخورد شاعر با زبان، شاعر رابطه منطقي اشياء را دگرگون مي کند و روابطي نو و ناشناخته مي آفريند. «آندره برتون» روانشناس و شاعر سوررئاليست قرن بيستم معتقد است: «تجلي عالي ترين احساسات،زماني ممکن مي گردد که وهم عنان اختيار را از دست برهان و منطق بيرون بکشد.» به نظر او نقطه اي در روح وجود دارد که در آن، زندگي و مرگ، واقعيت و پندار و گذشته و آينده تضاد خود را از دست مي دهند.

در آثار شاعران سوررئاليست، ضمير ناهشيار پيوسته ضمير هشيار را مي درد و سايه خود را بر همه ابعاد ذهن شاعر مي گسترد. اين جريان در ادبيات ما تازگي ندارد. مروري بر ديوان شمس و بعضي گفته هاي صوفيانه براي اثبات اين موضوع کافي است. با يزيد بسطامي بارش عشق را از آسمان شاهد بوده و پايش در «برف عشق» فرو شده است! همو مي گويد: «سال ها در آن وادي به قدم افهام دويدم، تا مرغي گشتم چشم او از يگانگي، پر او از هميشگي» اين شعر منثور قدمتي هزار ساله دارد!

اما چنين ويژگي هايي در شکل بارز و امروزينش، بيشتر تحت تأثير سمبوليست هاي فرانسوي نظير مالارمه و رمبو در شعر ايران پا گرفت. آنان معتقد بودند مايه هنر اصالت احساس است. شاعر در وضعيت عدم وضوح احساسات، حالاتي تازه به اشياء مي بخشد. رمبو معتقد بود شاعر هنگامي بينا مي شود که حواس خود را به طرز منطقي اما بي حد و حصر مختل کند. او در قطعه شعري به نام « صامت ها » نوعي هماهنگي بين صداها و رنگ ها ايجاد کرده است. حرف O را آبي، U را سبز، I را سرخ، e را سپيد و a را سياه ناميده است.

اين جريان در سال هاي اخير در شعر فارسي بازتابي گسترده داشته، هوشنگ ابتهاج در «يادگار خون سرو» ترکيب هاي آواز سرخ و غروب سبز را به کار برده است.

دکتر شفيعي کدکني ترکيب هايي از اين دست دارد:

 روح سرخ بيشه – شعله سبز – آوازهاي سرخ – سرود سرخ انالحق.

شاعري ديگرسلمان هراتي عشق را تبلور آرزوي سبز مينامد و در شعري در رثاي مادر بزرگش چنين مي گويد:

  1. مادر بزرگ من
  2. در جامه اي به رنگ سرانجام پيچيده شد.
  3. بوي کبود مرگ         
  4.  ما را احاطه کرد.

سپهري در اين زمينه بيش از همه افراط کرده و معاني رنگين ساخته است:

ثانيه سبز – خواب سبز – نسيم سيز – فرصت سبز حيات – سخن هاي سبز نجومي – دايره سبز سعادت – انفاق سپيد – فلسفه هاي لاجوردي – سرآغازهاي ملون – مسير غم صورتي رنگ اشياء! از ديد او قلب حقيقت آبي است و عشق نيز به اندازه پرهاي صداقت آبي.

بدون ترديد افراط در رنگ آميزي کلام و بسته بندي شعر به صورت جعبه هاي دوازده عددي مداد رنگي، به تنهايي نه نشانه هنر است و نه ملاک زيبايي؛ و مگر نه اينکه هميشه سره و نا سره در کنار هم در همه هنرها، به ويژه ادبيات وجود داشته است؟

زياد سخت نگيريم! در يک صبح سپيد پنجره را به روي روزي روشن بگشاييم. مطلع سرخ خورشيد را بر تارک شعر آبي آسمان نظاره کنيم. نفس عميقي بکشيم، شايد از چشمانمان زردي ملال، و از جانمان خاکستري غم، و از دلمان نيلي اندوه و سياهي هر چه بدي است به در شود. براي همه آدم هاي خوب، آرزوي سرخ رويي و سرسبزي و سپيد بختي کنيم. بعد از ته دل نعره اي بکشيم. به هر رنگي که مي پسنديم. به هيچ کجاي دنياي بر نخواهد خورد مگر به قانون ادب، که آن هم قطعي و لا يتغير نيست.!

 

منابع و مآخذ (غير از کتاب هاي شعر)

1- از رمانتيسم تا سور رئاليسم – ترجمه و اقتباس حسن هنرمندي

2- زمينه شناخت موسيقي – آ. لا وينياک. ترجمه و اقتباس منوچهر محمودي.

3- رئاليسم و ضد رئاليسم. سيروس پرهام

4- نثر فصيح فارسي معاصر، برگزيده جلال متيني. جلد دوم.